تبلیغات
♫♪ ♫♫♪ بازارصفا ღ ღ - مطالب اشعار زیبا
♫♪ ♫♫♪ بازارصفا ღ ღ

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز           به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز
 
 
 
  

 خیام نیشابوری:
 
 
 
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است


  
 

شعر درباره نوروز از حافظ شیرازی:


ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی        از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی         به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار

بهاری داری از وی بر خور امروز          که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد            چو هنگام خزان آید برد ، باد
 
 
 
 
شعری زیبا درباره بهار از مولوی:


ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
 
- - - -
 
مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز

موسم مِی زدن و بـوس و کنـار آمد باز
 
  
 
 
از استاد سخن سعدی شیرازی:
 
 
 
برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان


نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان


وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان


برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان


خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان


آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان


بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان


بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان


ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان


چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران


سعدی چو به میوه می‌رسد دست سهلست جفای بوستانبان
   
 
 
 
شعری از نظامی گنجوی درباره بهار :

بهاری داری از وی بر خور امروز   

 که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد 

چو هنگام خزان آید برد ، باد
 


 
از شهریار شعر ایران، استاد شهریار: 
 
 
 

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم
 
 
 
 چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم
 
 


 
ای وطن آمده بودم به سلام نوروز

مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز

آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز

لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز

دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن

جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن

 


خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان می رود

آن نمک نشناس بشکسته نمکدان می رود

از حریم بوستان باد خزانی بسته بار

یا سپاه اجنبی از خاک ایران می‌رود

قحط و ناامنی و بیماری و فقر آورده است

گو بماند زخم، باز از سینه پیکان می‌رود
 
 
 

شعر از فریدون مشیری:
 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست
 
 


 
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
منوچهری دامغانی
□□□
امروز روز شادی و امسال، سال گل
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل
أولوی
□□□
عید است و نو بهار و جهان را جوانیی
هر مرغ را به وصل گلی شادمانیی
امیرشاهی سبزواری
□□□
آمد بهار و یافت جهان اعتدال او
مرغ دل از نشاط برآورد سال نو
طالب آملی
□□□
طوفان گل و جوش بهار است ببینید
اکنون که جهان برسرکار است ببینید
این آینه هایی که نظر خیره نمایند
در دست کدام آینه دار است ببینید
صائب تبریزی
□□□
چوگشت از روی تو دلشاد نوروز
در گنج طرب بگشاد نوروز
کمال الدین اسماعیل
□□□
چوگشت از روی تو دلشاد نوروز
در گنج طرب بگشاد نوروز
کمال الدین اسماعیل
□□□
به جمشید برگوهر افشاندند
مرآن روز را روز تو خواندند
سرسال نو هرمز و فرو دین
برآسوده از رنج دل، دل زکین
فردوسی توسی
نوروز بزرگم، بزن ای مطرب، امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
□□□
منوچهری دامغانی
□□□
نوروز که هرچمن، دل افروز بود
نقش گل و خار عبرت آموز بود
گر جامه به جان ز معرفت نو گردد
هرروز به دل »نشاط نوروز« بود
شکیب اصفهانی
□□□
تا هست چنین که طبع اطفال
در هرشب عید شادمان است
اهلی شیرازی
□□□
رسید موسم نوروز و روزگار شکفت
فرخنده گلِ شادی، بهار شکفت
فیاض لاهیجی


 






نوع مطلب : اس ام اس و مسیج جدید، اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

نــفــس بـرآمـــد و کــام از تـــو بــر نـمــی آیـد
فـغـــان ؛ کـه بـخـت مـن از خواب در نمی آیـد

صــبـا بـه چـشـم مـن انـداخـت خاکی از کویش
کــــه آبِ زنــدگـــی‌ام در نــظــــر نــمــی آیــد

قـــدِ بـلــنــد تــو را تــا بــه بـــر نــمــی گـیـرم
درخــت کـام و مـــرادم بــه بَـــر نــمــی آیــــد

مـگــر بــه روی دلارای یــــــــار مـا ور نــی
بـه هـیـچ وجـهِ دگــر کــار بــر نــمــی آیــــــد

مـقـیـم زلـف تـو شـد دل که خوش سوادی دیـد
و ز آن غـریـب بـلاکــش خــبــر نــمــی آیــــد

ز شــســت صــدق گـشــادم هــزار تـیــر دعـا
ولـی چـه ســـود ؟ یـکـی کـارگــر نــمـی آیـــد

بـس‌ام حـکـایـت دل بــــود بــا نـسـیــم ســـحــر
ولـی بـه بـخـت مـن امـشـب ســحـر نـمـی آیــد

در این خیال به سـر شـد زمـان عـمـر و هـنـوز
بــــلای زلـف ســیـاهــش بــه ســر نــمـی آیـــد

ز بس کـه شـد دل حـافــظ رمـیـده ازهـمـه کس
کــنـون ز حـلـقـه‌ی زلـفـت بــه در نـمــی آیــــد

 





نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

1390/11/6 :: نویسنده : بازار صفا

 

 

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان پرفتنه خواهد شد از این چشم و از آن ابرو

غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو

هلالی شد تنم زین غم که با طغرای مشکینش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو

روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که بر طرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو

دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو

تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو

 





نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

1390/10/11 :: نویسنده : بازار صفا

 

مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
که پیش چشم بیمارت بمیرم

نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکین و فقیرم

قدح پر کن که من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گر چه پیرم

چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم

مبادا جز حساب مطرب و می
اگر نقشی کشد کلک دبیرم

در آن غوغا که کس کس را نپرسد
من از پیر مغان منت پذیرم

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی
به سیب بوستان و شهد و شیرم

قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم بجز ساغر نگیرم

من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش می آید صفیرم

خوشا آن دم که استغنای مستی
فراغت بخشد از شاه و وزیرم

چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگر چه مدعی بیند حقیرم

 





نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

1390/10/5 :: نویسنده : بازار صفا

 

رگ خواب این دل ، تو دست تو بوده

ترک های قلبم، شکست تو بوده

منو با یه لبخند ، به ابرها کشوندی

با یک قطره اشکت ، به آتیش نشوندی

مدارا نکردی ، با دل واپسی هام

ندیده گرفتی غم بی کسی مو

با این آرزویی ، که بی تو محاله

یه شب خواب آروم ، فقط یک خیاله

چقدر حیفه این عشق ،همین جور هدر شه

یکی از من و تو ، بره در به در شه

باید سر کنم با ، همین جای خالیت

حالا تو نبودم ، بگو در چه حالی ؟؟

مدارا نکردی ، با دل واپسی هام

ندیده گرفتی غم بی کسی مو ... !!

 

        





نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

1390/09/11 :: نویسنده : بازار صفا

 

نفس برآمد و کام از تو بر نمی​آید

فغان که بخت من از خواب در نمی​آید

 

صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش

که آب زندگیم در نظر نمی​آید

 

قد بلند تو را تا به بر نمی​گیرم

درخت کام و مرادم به بر نمی​آید

 

مگر به روی دلارای یار ما ور نی

به هیچ وجه دگر کار بر نمی​آید

 

مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید

وز آن غریب بلاکش خبر نمی​آید

 

ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا

ولی چه سود یکی کارگر نمی​آید

 

بسم حکایت دل هست با نسیم سحر

ولی به بخت من امشب سحر نمی​آید

 

در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز

بلای زلف سیاهت به سر نمی​آید

 

ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقه زلفت به در نمی​آید

 





نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

1390/08/16 :: نویسنده : بازار صفا

 

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد

هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد

 

برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز

که سلیمان گل از باد هوا بازآمد

 

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

 

مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من

کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد

 

لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح

داغ دل بود به امید دوا بازآمد

 

چشم من در ره این قافله راه بماند

تا به گوش دلم آواز درا بازآمد

 

گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست

لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد

 






نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

1390/08/6 :: نویسنده : بازار صفا

 

ای فُروغِ ماهِ حُسن از روی رخشان شما 
آبِ رویِ خوبی از چاه زَنَخدان شما

 

عزم دیدار تو دارد، جانِ بر لب آمده 
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان شما؟

 

کس به دور نرگست طَرفی نبست از عافیت 
بِه که نفروشند مَستوری به مستان شما

 

بخت خواب‌آلود ما بیدار خواهد شد مگر 
زآن که زد بر دیده آبی، روی رخشان شما

 

با صبا همراه بفرست از رُخَت گُل‌دسته‌ای 
بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما

 

عمرتان باد و مُراد، ای ساقیان بزم جم 
گر چه جام ما نشد پُرمِی به دوران شما

 

دل خرابی می‌کند، دلدار را آگه کنید 
زینهار ای دوستان! جان من و جان شما

 

کی دهد دست این غرض، یا‌رَب، که هم‌دستان شوند 
خاطر مجموع ما، زلف پریشان شما

 

دوردار از خاک و خون دامن، چو بر ما بگذری 
کاندر این ره کُشته بسیارند، قربان شما

 

ای صَبا! با ساکنان شهر یزد از ما بگو: 
«کای سر حق ناشناسان، گویِ چوگان شما

 

گر چه دوریم از بَساط قُرب، هِمّت دور نیست 
بنده شاه شماییم و ثناخوان شما

 

ای شهنشاه بلنداختر، خدارا، همتی! 
تا ببوسم همچو اختر، خاک ایوان شما

 

می‌کند حافظ دُعایی، بشنو! آمینی بگو! 
روزی ما باد لعلِ شکرافشان شما

 






نوع مطلب : اشعار زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



 



مدیر  : بازار صفا
نویسندگان
آمار
  • کل بازدید :